" بر سرمایِ درون "
همه لرزشِ دست و دلم از آن بودکه عشق پناهی گردد،پروازی نه گریزگاهی گرددآی عشق، آی عشق، چهره ی آبی ات پیدا نیستو خُنُکایِ مرحمی بر شعله ی زخمینه شورِ شعله بر سرمایِ درونآی عشق، آی عشق، چهره سرخ ات…
Home
Feed
Search
Library
Download